هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

این روزهای ما...

سلااااااامممم به عسیس دلــــــم دختـــر گلــــــــم شیــرین عسلــــــــم  میخوام برات بگم این چند وقته چیکارا کردیم: قبلش بگم هر سال ماه محرم که میشه 5 روز رو برای امام حسین روضه میذارم . امسال هم میذارمش قبل از تولدت, میخوام از همین الان با حال و هوای محرم آشنا با شی و وقتی بدنیا اومدی محبت امام حسین و اهل بیتشون رو درک کنی . سال پیش شب تـاسوعا یه خوابی دیدم  , خواب دیدم.... : حضرت رقیه اومده بودن تو هیئت و داشتن به دختر بچه هانذری میدادن با نگاهشون انگار از من میخواستن کمکشون کنم تو همون حال و هوابودم که از خواب پریدم به دلم افتـاد که باید نذری بدم . اما روز تاسوعا برام جور نشد و...
22 آبان 1391

آنچه گذشت (◕‿◕)

دیلینگ دیلینـــــــــــــگ ما اومدیـــــــمممم              سل ام سل ام صد ت اسل ام به همه ی دوست جونیه ا دخملم یه مدته که نمیتونم بیام و برات مطلب بذارم آخه نسبت به کـ ا مپیوتر حساس شدی و اذیت میشی  خلاصه برات میگم اتفاقات این چند مدت رو: شنبه دوهفته ی پیش بود که م ام ان جون مهری و خ اله محبوبه ب ال اخره از شیر از دل کندن و  اومدن دزفول حس ابی زحمت کشیده بودن و بر ...
15 آبان 1391

❤آبنباتم عیدت مبـارک❤

    من از نزدیکی دشت محبت , نردبـانی کرده ام پیدا که تا قصر خدا هم پلکان دارد در آنجا دستهایم را بسویش با تمنا باز کردم برایت بهترین را آرزو کردم   آبنب اتم عیدت مبـ ار ک     ...
4 آبان 1391

ـــــــ❤ـــــــ

دســـت بــــه دامـــــان خــــــدا کــــــــه میشـــــوم چیــــزی درونــــــــم اهـــــسته میگـــــــــوید نتــــــــــــــرس از بــــــــاختن تـــــــــــا دوبــــــــــــــاره ســـــــاختن فـــــــــــــــــاصله ای نیـــست   ...
27 مهر 1391

اندر احوالاتمان...

                  سلام به همه ی دوستای مهربون نی نی وبلاگی  و دخمل نازم جیگل مامان که تو این مدت حسابی منو نگران کرده بود پست قبلی رو پـاک کردم چون موجب ناراحتی دوستان شده بود از همتون عذر میخوام خداروشکر وقتی به پزشکم مراجعه کردم و سونو گرفتم بـا چند روز استراحت  حالم بهتر شدو بـازم شیطنتهای نی نی شروع شد الهی فدات بشم مامان نبینم دیگه این روزا رو   چند روزه خوابت رو میبینم  میبینم که به دنیا ا ومدی و از پـ ا هات آویزونت کردن و داری گریه میکنی ا ز گریه کردنت خوشحال میشم دلم میخواد زودی...
27 مهر 1391

از شهریور چه خبر؟!

  دینگ دیـــــــــــــنگ سلاااااااااام     ما برگشتیــــــم   اونم با اخبار شهریور ماه   اول شهریور وروجک من  چند روزی بود که وارد ماه ششم شده بود و اون روز ,روز عقد پسر خاله خودم احسان جون بود بردمت جشن و حسابی خوشحالی کردی عزیز دلم , بیشتر فامیلهامون که تازه فهمیده بودن میومدن پیشمون و بهمون تبریک میگفتن خیلی خوش گذشت چند روز بعد هم بابا جون مرتضی رفتن زیارت عتبات و وقتی که میخواستن برگردن من و تو و بابا رفتیم خرم آباد و به اتفاق خاله محبوبه و مامان جون مهری و دایی منصور و زن دایی جون و عمه های من رفتیم به استقبالشون خیلی با شکوه بود اون لحظه برای من که همیشه آر...
28 شهريور 1391

سیری اندر روزهای پیشین...

سلام به همه ی دوستای نی نی وبلاگی این مدت دسترسی به نت نداشتم تا بتونم بهتون سر بزنم از این بابت عذر میخوام و ممنونم از دوستانی که همچنان لطفشون شامل حالمون میشه و بهمون سر میزنن و اسمهـــــای خوشگلی رو برای نی نی پیشنهاد میدن ... از همتون ممنونم و سلام به نی نی نـــازم خوشمل مامــــان عسیس مامــــان جیگل ماماااااااااااااااان و همه ی زندگی بابااااا ....(و اینجا مادر حسود میشود ) روزهای ماه رمضون خیلی زود گذشت اما فکر میکنم خوب گذشت دلم تنگ شده براش ... دخمل گلم این اولین ماه رمضونی بو...
8 شهريور 1391

عید سعید فطر 91

میشود این رمضان موعد فردا باشد؟ اخرین ماه صیام غم مولا باشد؟ میشود درشب فطرش به دلم مژده رسد که همین سال ظهور گل زهرا باشد     عید سعید فطر بر همه دوست جونی ها مبارک هر چند دیر شده اما خوب شما ببخشید آخه این مدت نت نداشتم     ...
3 شهريور 1391

احساس اولین حرکات نی نی

شب نیمه ی شعبان هر سال تو شهر ما هم دزفول مثل بقیه ی شهرها ولادت آقا امام زمان رو جشن میگیرن. ما هم هر سال برای سلامتی و فرج آقا یه مقدار شیرینی و شکلات بین مردم پخش میکنیم.   امسال یه خورده که چه عرض کنم خیلی با سالهای دیگه فرق داشت...چرا؟؟!! خوب معلومه جیگر مامانی چون تو رو داشتیم و اینبار سه تایی میرفتیم تا تو شادی مردم شریک بشیم عزیز ماماااان بابایی کلی شیرینی خرید و برای سلامتی و فرج آقا برد مسجد یه بسته هم برای خودمون خرید آورد خونه منم یه مقدار شکلات رو بسته بندی کردم قرار بود بدیم به بچه های سر کوچه تا پخششون کنن همین کار رو هم کردیم اما شیرینیها رو بابایی آورد و گفت این برای سلامتی نی نیمون ایش...
10 مرداد 1391